سخن بزرگان
  • حضرت امام خمینی (ره):آنها که شهید شدند، به خدمت خودشان و رسالت خودشان و به اجر خدمت خودشان رسیدند.

    حضرت امام خمینی (ره)
  • شهید محمد جعفر سعیدی : با عضویت در بسیج و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می توانید دین خود را به اسلام و انقلاب اسلامی ادا کنید.

    سرلشکر پاسدار شهید محمد جعفر سعیدی
  • آیت الله شهید سید محمد حسینی بهشتی : ما شهداء را از دست نداده ایم، بلکه آنها را بدست آوردیم .

    شهید بهشتی
  • پیامبر اعظم حضرت محمد (ص) : شهید هفتاد نفر از بستگان خود را شفاعت می کند .

    حضرت محمد (ص)
  • حضرت امام خمینی (ره) : شهادت در راه اسلام برای همه ما افتخار است .

    حضرت امام خمینی (ره)

    زندگینامه شهید عبدالله سروری مطلق  
 
آوازه ابر بود آبش کردند
جانمایه گل بود گلابش کردند
افتاد به خاک و سر از افلاک کشید
در سایع عشق آفتابش کردند


در واپسین روزهای تابستان 46 خورشیدی در روستای سنا جایی که خانه های کاهگلی آن و گذر روزگار مردمانش صفا و صداقت را به هر انسانی  هدیه می کرد شهید سروری پا به عرصه وجود گذاشت . پدر و مادر او را عبدالله نام نهادند بدان امید که صراط بندگی خالق خویش را تا نقطه سیر الی الله بپیماید. در گاه کودکی تفسیر واژه های مهربانی ایمان تقوی را برای فرداهای خویش می آموخت و با وجودش در می آمیخت و عجین می گشت در فضل آموختن زندگیش پایه های اول و دوم و سوم ابتدایی را با همسالان روستایی گذراند پس از آن به اقتضای روزگار همراه با پدر و مادر خود به خورموج مهاجرت نمودند. و ایشان در این زمانه زندگی خویش سختیها و مصائب را در زندگی به همراه پدر و مادر خویش لمس می نمود و برای کاهش رنج پدر و مادر خویش و التیام مصائب روزگار و معاش زندگی آنها به هر تکاپویی دست می زد و در فصل آسایش و تعطیلی کلاس و مدرسه تن خویش به جوهر کار صیقل می داد. اما با تمامی این اشتغالات پیوند روح خویش را با معنویت جاودانه کرد. و سجده و مسجد را مامنی برای خلوت های پاک خویش می یافت. فضایل و خصایل رفتاری او در میان همسالان و همشاگردیهایش نمونه بود و به خاطر همین کردار نیک و اخلاق دینی اش در میان دوستان و بستگان در عین کم سن و سال بودن مورد احترام بود. در مراسمات مذهبی حضوری پررنگ داشت و با آغاز نمازجمعه در شهر خود را به حضور در این فریضه عبادی سیاسی ملتزم می دانست. در تشییع شهدا همیشه حضور داشت و روح آسمانی خویش را در رهگذر این فضایل نیک خدایی می نمود. او وصایای شهیدان و شرح زندگیشان را مطالعه می نمود  و از مکتب ایثار و شهادت درس می آموخت و همیشه سخن از یاری آن رادمردان عرصه عشق را بر زبان جاری می ساخت تا اینکه در فروردین 62 در حالی که هنوز 16 سال نیز نداشت برای فراگیری دوره نظامی راهی پادگان شهید دستغیب کازرون گشت و پس از طی یک دوره آموزشی کوتاه مدت برای چند روزی به مرخصی آمد تا پس از آن عازم جبهه گردد و در این میان دوستان و بستگان اصرار داشتند که او پس از امتحانات به جبهه برود. اما او که روح آسمانیش فراتر از این ظلمتکده خاکی سیر می نمود پاسخ می داد که ما می بایست امتحان خویش را در درگاه حضرت دهیم و از بوته امتحان سربلند بیرون بیاییم که سعادت حقیقی سربلندی در آن آزمون الهی است. آری او رفت و چه نیکو و زیبا از امتحان حضرت حق سربلند بیرون آمد و در تاریخ 62/2/24 در تپه های سرپل ذهاب به ندای حضرت حق لبیک  گفت و به سوی معبود خویش شتافت و پیکر پاک او در یازدهم خرداد 62 در میان جمعیت انبوه شهر خورموج تشییع و در روضه الشهدا به
 خاک سپرده شد.


خاطره
                 وقتی که هوای لب گشودن می کرد               چون گوش دهان عزم شنودن می کرد
                       هرم نفسش اگر به دریا می خورد                  دریا هوس کویر بودن می کرد


                            « محمدرضا محمدی نیکو از کتاب رباعی امروز محمدرضا عبدالملکیان »
شبی مهتابی بود. در محفلی صمیمی اهل خانه و تعدادی از بستگان حضور داشتند و شهید پس از طی دوره کوتاه مدت آموزشی برای چند روزی به مرخصی برگشته بود تا پس از آن عازم جبهه شود. ایام امتحانات خرداد نزدیک بود. عده ای از اهل خانه و بستگان به شهید عرض کردند: عبدالله جان حالا که امتحانات پایانی مدرسه نزدیک است بهتر است در امتحانات نهایی شرکت کنی و پس از آن عازم جبهه شوی. شهید پس از شنیدن این موضوع که برایش سخت بود، پس از سکوتی معنادار و نگاهی نافذ و عمیق به اطرافیان ، فرمود: من می خواهم بروم و امتحان نهایی خویش را در درگاه حضرت حق بدهم و در محضر او و در آن امتحان بزرگ سربلند بیرون بیایم از شما و خصوصا مادرم می خواهم که برای سربلندی در آن صحنه امتحان دعایم نمایید.  پس از شنیدن این جملات و این سخنان بود که همه اهل مجلس در حالتی بهت زده دریافتند که روح او روحی بزرگ و آسمانی
است و با اندیشه های خاکی و مادی ما سخت در تلاقی است و عظمت اندیشه و روح او حتی در این سن کم برای ما قابل درک نیست.
  خونین ورقی کتاب عشقش دیدم
  پاکیزه تن از گلاب عشقش دیدم
  هنگام عروج سرخ از خاک به عرش
  بی تاب تر از شهاب عشقش دیدم


                                                « حسن اسدی از کتاب رباعی امروز محمدرضا عبدالملکیان »
خاطره
چهارشنبه بود یازده خرداد 62 ، یک روز گرم و نفس گیر ساعتی از ظهر گذشته بود همه اهل خانه در یک اطاق روبروی پنکه رومیزی که تنها وسیله خنک کننده خانه بود مشغول استراحت بودند ساعتی از ظهر گذشته بود که درب تخته ای حیاط به صدا درآمد. نمی دانم چه کسی درب را باز کرد اما ما هنوز خود را جمع و جور نکرده بودیم که مهمان آشنا که پسرعمویم (ابراهیم سروری) بود وارد خانه شد. حضور او در این موقع از ظهر برای همه تعجب برانگیز بود. بدون مقدمه پس از لحظه ای حضور شروع به صحبت کرد با گفتن اولین کلمات او اضطراب و نگرانی در چهره همه نمایان شد و بی تابی و دلهره بر همه حکمفرما شد. او از مجروح شدن عبدالله خبر می داد اما این خبر با همه تلخی خود لحظاتی بیش دوام نداشت و با تلخی افزونتر به تلخترین خبر زندگیم منجر شد. خبر مجروح شدن مقدمه ای برای این خبر تلخ بود. لحظاتی هیچ چیز را در اطراف خود حس نمی کردم اما لحظاتی بعد که به خود آمدم احساس کردم در یک ماتمکده هستم فریادها، گریه ها، ضجه ها و ناله ها همه از صداقت آن خبر حکایت می کردند. و من گیج و مبهوت به حرکات آنها زٌل زده بودم و در ذهن خود حوادث چند روز گذشته را مرور می کردم روزی که پدر برای گرفتن خبری از او به اصرار مادرم آدرس آخرین نامه او را برداشت و برای زدن تلگراف به اداره پست و تلگراف و تلفن که آنروز در دو اطاق کوچک روبروی شهرداری بود رفت. چندین روز بود که از او خبری نداشتیم نه نامه ای دریافت کرده بودیم و مشخص نبود نامه هایی که نوشته ایم بدست او رسیده است یا نه. در آن روزها نگرانی محسوسی همه را فرا گرفته بود و این خبر تلخ امروز تصویرگر صحنه هایی بود که مشاهده می کردم بعدها از زبان همرزم ایشان ( علی حاجیانی ) شنیدیم که بر اساس همان تلگراف پیکر او را آورده اند زیرا در آن روز حمله عراقیها پلاکهایشان همراهشان نبود و بعد از اینکه عبدالله جانانه در مقابل حمله آنها ایستادگی می کند و سنگر او همرزمش تنها سنگری بوده که در مقابل آن حمله مقاومت می کردند و بقیه سنگرها هر یک بنحوی خالی شده بود عراقیها با تک تیراندار خود سنگر آنها را نشانه گیری می کنند و با اصابت تیر به پهلوی او عبدالله به شهادت می رسد و در همین موقع عراقیها بطور تعجب برانگیزی عقب می نشینند و بعد از عقب نشینی عراقیها پیکر او به پشت جبهه انتقال می دهند. اما بخاطر نداشتن پلاک شناسایی و عدم دسترسی همرزم او به محل نگهداری پیکر شهدا برای شناسایی او پیکر او را برای شناسایی و یافتن آدرس و نشانی نگه داشته بودند. از روز شهادت یعنی 24/2/62 تا رسیدن تلگراف و شناسایی و تشییع پیکر او در خورموج حدود هجده روز طول کشید و من در همان ایامی که همه دل نگران عدم رسیدن نامه او بودیم شبی خبر شهادت او را در خواب دیدم و از همان روزی که پدر برای زدن تلگراف رفته بود من به آن خواب فکر می کردم اما هیچ وقت به خود جرات ندادم خوابم را برای کسی بازگو کنم و این برای اولین بار است که آن را بازگو می کنم و آن روز می دیدم که آن خواب به واقعیت پیوسته است چیزی که شاید هرگز دوست نداشتم به واقعیت برسد و بالاخره در همان روز رسیدن خبر در بعد از ظهر یازده خرداد 62 در میان حزن و اندوه بیشمار مردم که برای تشییع پیکر او آمده بودند پیکر او در گلزار شهدای خورموج به خاک سپرده شد. در روزهای بعد مادرم از آخرین وداع با او چنین تعریف می کرد: « باور نمی کردم پسرم دیگر زنده نیست هنگامی که پارچه سفید را از روی چهره او برداشتند یک لحظه احساس کردم پسرم به خواب رفته است » و گویا او در یک رویا فرو رفته بود و در آن روز تشییع با جثه ی کوچک ده ساله خود که به تازگی چهارم ابتدایی را تمام کرده بودم در میان انبوه جمعیت بدنبال راهی بودم تا آخرین نگاهم را به چهره ی صمیمی و دوست داشتنی اش بدوزم اما افسوس و دریغ که فشردگی جمعیت و کوچک بودن جثه ی من این فرصت را از من گرفت تا این وداع آخر صورت بگیرد اما شاید در آن روزهای نخستین هنوز غم از دست دادن او را کامل احساس نمی کردیم در روزهای بعد از مراسم ختم بود که فقدان او در خانواده کاملا احساس می شد و زمان طولانی این سکوت غمبار  و این سایه سنگین عدم حضورش بر خانه حکمفرما بود اگر چه امروز هم با حضور در خانه و تلاقی نگاهها با نگاه او یاد او و خاطرات او برای ما بازگو می شود. روزهای بعد شهادت او شاید زمانی بود که کم کم گوشه هایی از خصوصیات برجسته او که از زبان دوستان و آشنایان و همکلاسی ها و معلمان او بازگو می شد بزرگی روح او را برای همه آشکار می ساخت. گذشت ، اخلاص و صمیمیت کلماتی بودند که در میان اکثر خاطرات بیانگر ویژگیهای او بودند. او که باسن کم خود در سالهای قبل از شهادت بزرگ منشانه بار اداره خانه را بر دوش داشت زیرا در همان سالهای اولیه انقلاب پدر او به بیماری سختی مبتلا شده بود از کارافتاده گردید و او به عنوان فرزند بزرگ خانواده با سن کم خود مسئولیت بزرگی بر گردن داشت. خرید مایحتاج خانه، پذیرایی از مهمانها که همه برای عیادت پدر می آمدند و رسیدگی به درس و مدرسه خود که در زمان دایر بودن مدارس فشار زیادی را بر او متحمل می کرد و همچنین او در تابستانها به محض فراغت از تحصیل برای امرار معاش خانواده به کار می پرداخت. در دو تابستان آخر زندگی خود، یکسال در جهاد و به همراه پیمانکار جهاد و یک سال هم در موقع ساخت دبستان شهید ملاح آنجا مشغول به کار گردید و با حقوق تقریبا 30 تومانی خود مددکار زندگی ما بود. او این چنین مردانه به یاری پدر و مادر شتافت و هیچگاه لب به شکایت نگشود. در سال سوم راهنمایی هنگامی که می خواست برای آموزشی به کازرون برود با اصرار پدر و مادرم برای تمام شدن درس مواجه گردید آنها گفتند چیزی از مدرسه نمانده فعلا مدرسه را تمام کن و بعد از مدرسه در این فکرها باش اما او که بزرگی روح اش برای ما قابل درک نبود سعی می کرد با جلب رضایت آنها تصمیم قطعی خود را عملی سازد. بالاخره در اوایل فروردین 62 برای گذراندن دوره آموزشی به همراه عده ای از همشهریان که یکی از آنها سید عبدالحسین طاهری بود عازم پادگان شهید دسغیب کازرون گردید. بعد از طی دوره ی آموزشی برای مرخصی چند روزه به خانه برگشت دوباره با اصرار خانواده برای شرکت در امتحانات پایان سال مواجه گردید ولی بلند پروازیهای روح ،او را از انجام هر کاری غیر از حضور در جبهه باز می داشت. بالاخره اول اردیبهشت عازم جبهه شد و به قصر شیرین و سرپل ذهاب رفت و آنجا بود
که بعد از بیست و چهار روز به وصال معبود و معشوق خود شتافت.