سخن بزرگان
  • حضرت امام خمینی (ره):آنها که شهید شدند، به خدمت خودشان و رسالت خودشان و به اجر خدمت خودشان رسیدند.

    حضرت امام خمینی (ره)
  • شهید محمد جعفر سعیدی : با عضویت در بسیج و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می توانید دین خود را به اسلام و انقلاب اسلامی ادا کنید.

    سرلشکر پاسدار شهید محمد جعفر سعیدی
  • آیت الله شهید سید محمد حسینی بهشتی : ما شهداء را از دست نداده ایم، بلکه آنها را بدست آوردیم .

    شهید بهشتی
  • پیامبر اعظم حضرت محمد (ص) : شهید هفتاد نفر از بستگان خود را شفاعت می کند .

    حضرت محمد (ص)
  • حضرت امام خمینی (ره) : شهادت در راه اسلام برای همه ما افتخار است .

    حضرت امام خمینی (ره)

                                                              سردار شهيد نصرالله شفيعي

  نام و نام خانوادگی : نصر الله شفیعی   

      نام پدر :  علی

      تاریخ تولد :  1342

      محل تولد :  نعمت آباد

      تاریخ شهادت : 1366/07/16

     محل شهادت : خلیج فارس

     محل دفن : مفقود الاثر

 

شهيد نصرالله شفيعي فرزند علي در تاريخ 1342/2/21 در روستاي نعمت آباد پا به عرصه حضور نهاد و خانه محقر پدر را رونقي خاص بخشيد . او خوش اخلاق و آراسته بود و همه او را تحسينمي كردند . به فقرا اهميت فراوان مي داد . از شش سالگي در دبستان شهيد حسيني مشغول به تحصيل گرديد و از كودكي در مكتبخانه نيز مشغول فراگرفتن قرآن كريم بود تا اينكه در 11 سالگي موفق به ختم كلام وحي شد . در ايام تحصيل و دوران مدرسه هم كار مي كرد و هم درس مي خواند و در رويارويي با همه شدايد و سختي ها ، همه او را با تبسم هميشگي اش مي شناختند .

آن زمان كه نصزالله به مدسه مي رفت پس از جمع كردن مردم در مسجد براي مردم و اهالي روستاي نعمت آباد ، از امام و مبارزه و انقلاب سخن به ميان مي آورد و مردم را براي مبارزه با رژيم پهلوي فرا مي خواند و از آنها مي خواست كه انقلاب و امام  را ياري كنند كه ايشان به راستي و به حق ، خدا و رسولش را ياري نموده اند .. پس از اتمام دوره هاي دبستان و راهنمايي به عنوان دانش آموزي موفق براي ادامه تحصيل راهي هنرستان فني دكتر شريعتي كازرون شد و در رشته راه و ساختمان بر سر درس حاضر شد . سردار شفيعي با تشكيل نهاد مقدس بسيج و با آگاهي و شناخت از موقعيت نظام و و انقلاب نوپاي اسلامي همراه با تمام بسيجيان محل سكونتش به عضويت شجره طيبه در مي آيند و از تاريخ 58/9/5 تا 60/8/30 به عنوان يك بسيجي نمونه ، فعال و ويژه مشغول به فعاليت مي شود و طي يك مرحله نيز به عنوان نيروي بسيجي از تاريخ 60/7/1 تا 60/8/30 عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت مي شود . او با روحيه بالا ي معنوي همدوش ديگر رزمندگان اسلام در جبهه و پشت آن صادقانه و خالصانه تلاش جدي مي نمود و منش دشمن ستيزي و وفاداريش به اسلام ، امام و انقلاب او را براين داشت كه از تاریخ 1361/9/1 به طور رسمی به جمع پاسداران حریم سرخ شهادت بپیوندد .

 

مسئولیت های سردارد شهید نصرالله شفیعی

 

فرمانده گروهان از تیپ 13 حضرت امیر ( ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران

فرمانده گردان از تیپ 13 حضرت امیر ( ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران

معاون فرمانده تیپ 13 حضرت امیر ( ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران

فرمانده ناو گردان منطقه دوم دریایی سپاه

معاون عملیات منطقه دوم دریایی سپاه

 

ناخدای دریای دل

با عنایت به استعداد فوق العاده اش مسئولین سپاه وی را جهت گذراندن آموزش دریایی به بندر انزلی اعزام نمودند و پس از آن به عنوان مربی آموزش نظامی جهت بنیان گذاری قرار گاه نوح  (ع) حضور جدی می یابد و رد عملیاتهایی نظیر بدر و خیبر شرکت می نماید که در عملیات بدر در بمبراان شیمیایی عراقی ها مجروح می شود . وی پس از مدتی جهت آموزش ناوبری از سوی نیروی دریایی سپاه پاسداران به به کشور هلند اعزام می شود و با افتخار تمام موفق به ا خذ مدرک ناخدایی در ÷ایان دوره می شود . پس از مراجعت از آنجا هدایت بزرگترین کشتی ای که تا آن هنگام در اختیار سپاه قرار گرفته بود را عهده دار می شود . به دلیل رشادتها و توانایی و لیاقت فراوانی که از خود نشان می دهد جهت گذراندن دوره آموزش عالی فرماندهی به دانشگاه امام حسین ( ع) معرفی می شود , اتمام دوره مصادف با لشگر کشی ناوگان آمریکا به خلیج فارس می شود که با توجه به تخصص , شجاعت و کارآمدی , وی را برای مبارزه در دریا با ناوگان تا به دندان مسلح و مدرن آمریکا مأمور می نماید . ایشان بلافاصله به عنوان فرمانده عملیاتی انجام وظیفه می نماید .

 

آخرین مأموریت

سردار شهید نصراله شفیعی به اتفاق همرزمان شهیدش , شهیدان : نادر مهدوی , بیژن گرد , اسدالله رییسی , مجید مبارکی , خداداد آبسالان , اسحاق دارا , مهدی محمدیها  و غلامحسین توسلی در تاریخ 15 و 16 مهرماه سال 1366 حین انجام مأموریت حراست و حفاظت از تمامیت مرزهای آبی جمهوری اسلامی ایران با قایقهای کوچک و بدون تجهیزات مدرن با چرخبالها و ناوگان دریایی کاملاً مجهز آمریکایی ها مواجه می شوند که پس از انهدام یکی از بالگرد های آمریکا مورد هجوم همه جانبه سربازان آمریکایی قرار می گیرندو به شهادت می رسند .

 

فرازی از وصیتنامه سردار شهید نصر الله شفیعی

 

بسم الله الرحمن الرحیم


من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدلوا تبدیلا


سلام بر رسول الله آخرین پیغمبر خدا و آخرین فرستادۀ خدا و منجی انسانها و سلام بر حسین سرور شهیدان حسین که در کربلا با خون خود حقانیت اسلام و مسلمانان را ثابت و با خون سرخ خود راه انبیاء را روشن کرد و به ادامه دهندگان راهش خط و مسیر داد و به دنیا اعلام کرد هیهات من الذله و سلام بر امام امت این یاور حسین و این قلب پر خروش انقلاب اسلامی و سلام بر شما امت اسلامی ایران، شما مردمی که ادامه دهنده راه حسین (ع) هستید شما که با ایثار جان و مال خود اسلام را یاری کردید. امت مسلمان ایران پیام خون شهدا این است که امام را تنها نگذارید و همیشه یار و یاور او باشید و این را بدانید که اگر شما امام خمینی را یاری کنید اسلام و رسول الله را یاری کرده اید و خدا را یاری کرده اید که ان تنصر الامر ینصرکم و یثبت اقدامکم.

مردم مسلمان شما به دنیا و به آنهائی که فکر تجملات و دنیا هستند بگوئید اگر مرگ حق است خنده کردن و فکر دنیا کردن چرا و اگر قبر حق است این ساختمانهای مجلل و آسمان خراش چرا؟

و اما تو پدرجان سلام، سلام بر تو که با زحمات زیاد هیچ موقع نگذاشتی در فشار قرار بگیرم به تو افتخار می کنم که فرزندت را در خط اسلام قرار دادی تا می توانی در راه اسلام خدمت کن و مسجد را رها نساز و این سنگر الهی را فراموش نکن مثل تمام پدر شهدا در مرگم صبور باش و سلام به تو ای مادر که سالهای عزیز عمرت را وقف من کردی اما از اینکه همیشه دور از تو بودم و حق فرزندی را نتوانستم ادا کنم به بزرگی خودت مرا ببخش و مرا حلال کن مثل مادر وهب باش صابر و پرتوان چون فرزندت راه حسین (ع) رفته پس به خدا پناه بر و مقاوم باش و سلام همسرم تو باید مانند زینب صبور باشی و در تمام مشکلات صبر کن که صابرین پیروزند و فرزندانم را خوب تربیت کن به آنها در خط امام بودن را بیاموز و پس از بلوغ اگر از بابا پرسیدند به آنها بگو که از فرزندان حسین در صحرای کربلا بهتر نیستید و باز اگر بیاد من افتادند قرآن تلاوت کنند که تسکین دهندۀ قلبهاست و برادرانم آنچه از شما می خواهم این است که همیشه کینه کفاران در دلتان باشد و با آنان بجنگید و بدانید فریاد قطره قطره خون شهدا جنگ جنگ تا پیروزی بر دشمن جهانی اسلام است و برادرانم انشاءالله سنگرم را خالی نگذارید و همچنین به پدر و مادرتان خدمت کنید.در پایان از همه مردم می خواهم که این جنگ را ادامه دهند تا دشمن نابود شود.

پدر- مادر- همسر و برادرانم در سوگ من مبادا گریه کنید چون شهادت همیشه آرزوی من بوده است خداوند مرا به شما داده و بعد از شما گرفته پس ناراحتی ندارد شهادت آغاز یک زندگی جاوید است.

 

 

از زبان پدر بزرگوار شهید

 

شهید نصر الله شفیعی فردی بود که در همان بدو تولد نعمتی بود که خداوند به ما عطا کرد و همراه با تولد این شهید بزرگوار چنان روزی نصیب ما شد که نمی توانیم بگوییم . از همه نظر وضع زندگی ما تغییر کرد . شهید در زمانی که وارد مدرسه ابتدایی شد ما در روستای نعمت آباد زندگی می کردیم . از همان موقع وضعیت درسی خوبی داشت . از همان کودکی به دیگران احترام می گذاشت به حقیقت هر چه از او بگویم کم گفته ام . نه اینکه چون خدای نکرده پسرم هست ، می خواهم از او تعریف کنم . خدا می داند که آنچه می گویم عین حقیقت است . زمانی که انقلاب بوجود آمد و در شهر ها راهپیمایی می کردند او هم با سن کمی که داشت برای مردم صحبت می کرد و آنها را علیه رژیم شاه دعوت به مبارزه می کرد . با خان روستا درگیر می شد و با آن سن کم که موجب شگفتی خود ما هم بود از امام سخن می گفت . در حالی که هنوز خیلی ها امام را نمی شناختند تا اینکه انقلاب پیروز شد و جنگ تحمیلی توسط رژیم بعثی آغاز شد .شهید بزرگوار سنگر مدرسه را رها کرد و به خیل عظیم بسیج پیوست. با تنی چند از برادران بزرگوار مخصوصاً سردار شهید باقر سلیمانی در تشکیل بسیج خشت تلاش نمود . و بعد به عنوان بسیجی به جبهه رفت . چون شهید برای تحصیل به مدرسه می رفت یک روز یکی از دوستانش آمد و گفت : نصر الله به جبهه رفت . و ما فهمیدیم که او ترسیده که ما جلو او را بگیریم بدون اطلاع خود اقدام و به جبهه رفتند .خلاصه چندین بار به عنوان بسیجی و بعد در همان جا به برادران خود در سپاه پاسداران پیوست .شهید در امر کمک به دیکران بسیار دل رحیم بود هسن در زمانی که به مدرسه می رفت مقداری نان و خرما به بسته بندی کردیم که چون تا بعد از ظهر نمی آمد با خود ببرد . یکی از دوستانش آمد و گفت : نصر الله ، بچه ها نان و خرما او را از او گرفته اند و او گرسنه می باشد . وقتی نصر الله آمد به او گفتم پدر چه کسانی بوده اند که نان و خرمای تو را گرفته اند بگو تا به خانوادشان بگویم .گفت : پدر کی گفته نه این طور نیست . من دیدم گرسنه هستند و دلشان نان و خرما می خواهد ، برای رضای خدا آن را به آنها دادم و خدا را شاهد می گیرم که حالا هم هیچ کرسنه نیستم .

آری او شهید حقش بود و باید شهید می شد ای کاش من 10 پسر مثل نصر الله داشتم تا آنها را تقدیم به اسلام و رهبری می کردم.

زمانی که زائران خانه خدا را در عربستان به خاک و خون کشیدند ، شهید بسیار بی تابی می کرد و می گفت عربستان کور خوانده ، تقاص خون این شهیدان را از او خواهیم گرفت و بعد از مدتی ضرباتی را به جزایر و نفت کش های عربستان وارد کردند ، شهید برای آموزش به آلمان و هلند رفت و وقتی برمی گشت و کشتی خریداری شده را به ایران می آورد حضرت ایت الله خامنه ای که درآن زمان رئیس جمهور بودند و آقایان هاشمی رئیس مجلس و محسن رضایی فرمانده سپاه به استقبال او آمدند.

       


از زبان مادر بزرگوار شهید

 

بعد از خوابی که دیده بودم و می دانستم که نصر الله دیگر مال من نیست و نصر الله شهید می شود و همین طور هم شد . مدتی گذشت . هنوز ابوذر به دنیا نیامده بود خواب دیدم که حضرت ایت الله خامنه ای به دیدارم آمده ، بعد از مقداری نشستن فرمودند : مادر شما نصر الله را به سربازی برای امام بخشید و حال من به شما وعده آمدن فرزندی دیگر را به شما می دهم . فرزند که در شکم دارید پسر است و من می خواهم که او را یکی از سربازان من قرار دهید . گفت : آقا به فرموده خودتان نصرالله سرباز امام شد و این هم اگر پسر باشد سرباز شما . فرمودند : پسر است گفتم تقدیم به شما و بعد از چند ماه ابوذر به دنیا آمد . امیدوارم که بتواند سربازی برای رهبرم باشد و خدا را شاکرم که تا کنون هر دو فرزند دیگرم در خط ولایت و رهبری بود و راه برادرشان را ادامه می دهند . و برای ما هم فرزندانی صالح و خوب هستند .

هنوز انقلاب پیروز نشده بود و کسی حضرت امام را نمی شناخت . من بعد از نصر الله بچه دار نمی شدم . یک شب خواب دیدم ، حضرت امام و چند نفر دیگر به منزل ما آمدند و یکی از آنها دیگران را معرفی می کرد . و گفتند این آقا سید روح الله هستند و ایم آقا خامنه ای و هاشمی و... صحبت هایی با هم داشتیم . امام رو به من کرد و گفت :خواهر جلو بیا

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد


از زبان خاله شهید

 

چون با شهید نصر الله هم سن سال بودیم با او همبازی بودم بسیار مهربان بود . وقتی به نوجوانی رسید انقلاب هم داشت سر و سامان می گرفت و او در همان روستای کوچک با خان درگیر می شود و مردم را راهنمایی می کرد و می گفت امام خمینی( ره) مرجع ماست . شاه به او و روحانیت و به اسلام خیانت کرده و امام را تبعید نموده است .حال امام از شما می خواهد که به داد اسلام برسید . خود ایشان بسیار امام را دوست می داشت و پیرو واقعی امام بود وقتی به جبهه رفت در عملیات بدر یا خیبر مجروح شده بود و به روستا آمد من و مادرم وقتی شنیدیم نصر الله برگشته از کنار تخته تا روستای آنها که حدوداً8 کیلومتر است پیاده رفتیم وقتی شنیدم که مجروح شده بسیار ناراحت شدم ، از او خواستم که دیگر جبهه نرود تبسمی کرد و گفت :خاله این را از من نخواه فعلاً انقلاب اسلام به خون نیاز دارد و اگر ما نرویم چه کسی باید جلو دشمن بایستد . او بسیار شجاع و نترس بود ، وقتی گفتند چند قایق با ناوگان آمریکا درگیر شده است من ترسیدم و به خانه او زنگ زدم . خانم او گفت نصر الله به خارک رفته و بخاطر طوفانی بودن دریا نتوانسته برگردد . فهمیدم که جریان را به او نگفته اند . خودم به بوشهر رفتم ،وقتی رسیدم دیدم خانم او مشغول شستن لباس است . گفتم نصر الله تماس نگرفت . گفت نه مگر چه شده ، گفتم چند قایق با ناو های آمریکا درگیر شده اند . بسیار ناراحت شد . به سپاه رفتم . وقتی به داخل سپاه مرا راهنمایی کردند دیدم پارچه سیاهی روی میز انداخته شده و نام شهید بزرگوار و تنی چند از دوستانش در آنجاست . بسیار ناراحت شدم. اما آنها گفتند که هنوز معلوم نیست . چون خود آمریکاییها گفته اند که 5 نفر از آنها را اسیر گرفته اند و بعد از مدتی 3 نفر از آنها آزاد شدند و گفتند دیگر کسی در اسارت نیست و نصر الله به جمع مفقودین انقلاب پیوست . من از شما خواهش می کنم که از خانه شهید که او در آن در بوشهر زندگی می کرد تصاویری بگیرید تا جوانان و نسل های آینده بدانند که سرداران ما چگونه و با چه امکاناتی زندگی و جلو دشمنان می ایستادند . شهید نصر الله باید شهید می شد . فکر می کنم اگر شهید نمی شد در حقش اجهاف شده بود . یادم هست وقتی که به دریا می رفت و بر می گشت می دید که من ناراحتم می گفت خاله ناراحت نباش ما فرزندان این انقلابیم و اسلام و انقلاب به خون نیاز دارد . می گفت عراق شاخه و برگ است ما باید ریشه را قطع کنیم و آمریکا ریشه است .

 


سلام پدر جان امیدوارم هر کجاکه باشی صدایم را بشنوی

بابا جان دلم خیلی برایت تنگ شده است آنقدر دلتنگیم زیاد است که حتی نوشتان و دردل با کسی هم نمی تواند اندکی از دل تنگی ام کم کند ،وقتی به مدرسه میروم به امید اینکه در مدرسه ذهن خود را مشغول درس کنم تا کمتر بی تو بودن را احساس کنم اما در مدرسه هم بچه ها از خانه و خانواده و پدر بسیار صحبت می کنندو من مات و مبهوت به آنها نگاه می کنم . من چه بگیم از که بگویم من که نه معنی پدر را می دانم نه با پدر بودن را تجربه کرده ام و نه خاطره ای دارم که بگویم تا تسکین دهنده قلبم باشد ولی این را هم گر چه نیستی و خیلی خوشحالم که مدال سبز ایثار و سرخ شهادت زینت بخش قامت زیبا و سرو مانند تو شده است . پدر جان نه تو را دیده ام و نه با تو بودن را احساس کرده ام اما شنیده ام که آنقدر با عظمت بودی که آن شب که رفتی آسمان عروج زیبایت را مات و مبهوت به تماشا نشست . بابا جان مامان می گوید قایق و دریا را خیلی دوست داشتی و همین قایق و دریا چنان تو را جذب خود کرده بودکه وقتی آنشب رفتی و بر نگشتی برای همیشه همسفر دریا شدی و با قایق و بی قایق ماندی و این داستان تو و دوستت (قایق) را در آن شب فقط آن خلیج نیلگون و همیشه فارس میداند.

بابا، آن وقت که معنی بابا را نمی دانستم وقتی به کلاس اول رفتم به ما یاد دادند که بگویم بابا آب داد،بابا نان دادولی من نمی داستم بابا چی یا اصلا بابا کی ، وقتی برای مامان گفتم و او گفت بابایی تو رفتی پیش خدا و دیگرنمی آید پیش ما و همان جا می ماند در همان لحظه های کودکانه ام را به آفتاب بخشیدم و فهمیدم دیگر کسی را جز مامانم ندارم و باید تا تا آخرین نفس درس بخوانم تا بتوانم مادر را راضی کنم .

بابا جان این را هم بدانی که مادر هنوز چشم به راه است که شاید تو روزی بر گردی و برای همین در آخر نامه ام خدا حافظی نمی کنم فقط می گویم :

به امید دیدار دختر کوچک تو شهر بانو شفیعی17 ساله

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.